شمارهٔ ۹۸۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شب که بادم ز سوی یار آمد
مست گشتم که بوی یار آمد
بو که بر جان زنده ره از بادم
بو که باد روی یار آمد
آب چشمم دوید از سر جان
پای کوبان به سوی یار آمد
گریه خویش، گریه دگر است
کاب رفته به جوی یار آمد
می کنم یاد و می خورم حسرت
هر چه خوردم ز جوی یار آمد
نیک نبود که بد کنم دل، اگر
بد ز روی نکوی یار آمد؟
خویش را نیز کرد گم خسرو
جستن دل که سوی یار آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق صحبت میکند. وقتی باد معشوق را به یادش میآورد، او مست و شیدا میشود. بوی معشوق او را زنده میکند و اشکهایش سرازیر میشود. شاعر به یاد روزهای خوشی که با معشوق داشته، حسرت میخورد و به این نتیجه میرسد که نباید دل کسی را بشکند، زیرا زیبایی معشوق همیشه در خاطرش حضور دارد. او همچنین به جستجوی دل گمشدهاش میپردازد که به سوی معشوق میدود. در کل شعر بیانگر عشق عمیق و درد فراق است.