نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

با تو در سینه جان نمی‌گنجد

تو درونی از آن نمی‌گنجد

ناتوانم ز عشق و هیچ علاج

در دل ناتوان نمی‌گنجد

تنگ دارد دل مرا که در او

جز تو کس، ای جوان، نمی‌گنجد

آنچنانی نشسته اندر دل

که نفس هم در آن نمی‌گنجد

می‌نگنجی تو در میانهٔ جان

لیک جان در میان نمی‌گنجد

غم تو آشکار خواهم کرد

چه کنم، در نهان نمی‌گنجد

عشق در سر فتاد و عقل برفت

کاین دو در یک مکان نمی‌گنجد

تا که خسرو زبان گشاد از تو

سخنش در جهان نمی‌گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عمق عشق و احساسات خود به یک معشوق سخن می‌گوید و می‌نویسد که عشق او به حدی زیاد است که حتی در دل و جانش نمی‌گنجد. او کلمات و احساساتش را عاجز از بیان این عشق می‌داند و می‌گوید که دلش تنگ است و فقط معشوق در آن جا دارد. او بر این باور است که غم و عشق او به معشوق در دلش جا نمی‌شود و نمی‌تواند پنهان بماند. در نهایت، اشاره می‌کند که عشق و عقل از هم جدا شده‌اند و این دو در یکجا نمی‌توانند قرار گیرند.