نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۸ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شحنه غم دواسپه می آید

صبر نزدیک من نمی پاید

روزگارم به خشم می نارد

و آسمانم به سرمه می ساید

رفت روزی که با تو خوش بودیم

هرگز آن روز رفته باز آید؟

لب چه خایی برای کشتن من؟

خود فلک پست دست می خاید

زان لب آسایشی بده دل را

زانکه از گریه می نیاساید

بعد ازینم به بند زلف مبند

کز چنین بسته هیچ نگشاید

خسروت چون به عشق شد بنده

خوانیش گر غلام خود، شاید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به بیان احساس غم و ناامیدی شاعر می‌پردازد. او از نداشتن صبر و دشواری روزگار صحبت می‌کند و به یاد روزهایی می‌افتد که با معشوق خوشحال بود. شاعر به تعبیر درد و رنج ناشی از این جدایی می‌پردازد و به معشوق پیشنهاد می‌کند که لب‌هایش را برای آزار او استفاده نکند، زیرا این موجب آرامش دلش نمی‌شود. او همچنین هشدار می‌دهد که نباید خود را به زلف معشوق بند کند، چون از چنین رابطه‌ای هیچ منفعتی نخواهد برد. در نهایت، به عشق و بندگی در برابر معشوق اشاره می‌کند.