نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

تخم هوس مکارید در خاکدان دنیا

نتوان عمارتی ساخت بر روی موج دریا

عالم همه سرآب‌ست، بودی ندارد از خود

فانی شناسد او را، چشمی که هست بینا

تا دیده برگشائی یک مشت خاک بینی

گر خانه‌ای بسازی بر روی سنگ خارا

کو خسرو و سکندر؟ کو کیقباد و جمشید؟

کو خاتم سلیمان؟ کو تخت و تاجِ دارا؟

بگذر ز باغ و بستان بگذر ز طاق و ایوان

ای کاروان مفلس بشناس آن سرا را

تا همچو خر نمانی اندر جلاب دنیی

چون عیسیِ مجرد، آهنگ کن به بالا

غیر از وجوب واجب معدوم مطلق آمد

کونین اعتبار است هستی اوست پیدا

بر خویش عاشقی تو، نه بر خدای جاوید

وجهت چو یوسف آمد نفس تو شد زلیخا

کوهی ز خود فنا شو جویای کبریا شو

آن جا مبر تن وجان کآن باد هست پیدا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی حقیقت زندگی و فریبندگی دنیا می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که دنیای مادی و ظاهری، در واقع توهمی است و نمی‌توان بر اساس آن عمارتی پایدار ساخت. عالم را مانند سرابی توصیف می‌کند که تنها چشم‌های بینا می‌توانند واقعیت فانی آن را بشناسند. او به یادآوری شخصیت‌های بزرگ تاریخی و قدرت‌ها می‌پردازد که همه در نهایت نابود می‌شوند. شاعر از ما می‌خواهد تا از ظواهر و زرق و برق دنیا گذر کنیم و به دنبال حقیقت متعالی باشیم، مانند عیسی که به بالا پرواز می‌کند. او تأکید می‌کند که وجودی غیر از خداوند، مفهوم واقعی ندارد و آنچه برای ما مهم است، قرب به خدا و رهایی از تعلقات دنیاست. در نهایت، اشاره می‌کند که برای رسیدن به کمال باید از خودفریبایی‌ها و دلبستگی‌های دنیوی رها شویم.