نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بط حرصم بمرد و بلبلان شد

خروس شهوتم باز جنان شد

ز زاغ امنیت در خوف بودم

بگشتم زاغ و خوفم در امان شد

پر از طاوس مال و جاه کندم

چو عیسی جان من بر آسمان شد

بدانکه چارمرغ این چار طبع است

که اندر چار طبع ارکان عیان شد

ز خون و بلغم و صفرا و سودا

شتا صیف و بهار آمد خزان شد

بسیط روح را اینها نباشند

مرکب داند این کزخاکدان شد

ز طبع تن چو کوهی شست دل پاک

بدریای محیط بیکران شد

دل که وصف دهان او گوید

در دهان از زبان او گوید

هر چه از قاب گوید و قوسین

از خم ابروان او گوید

گر کند شرح روح سالک را

هم ز قدر روان او گوید

رمز خیر الامور او سطها

جان من از میان او گوید

بر سر سرو جسم بلبل روح

قصه گلستان او گوید

کوهی خسته هر سحر غم دل

با سگ آستان او گوید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به بیان چگونگی تحول روح و نفس انسان می‌پردازد. شاعر از حالتی از حرص و طمع به سر می‌برد که به مرگ بطی ختم می‌شود و دل او از شهوات رها می‌شود. او از احساس امنیت در سایه زاغ، به امان می‌رسد و با پر شدن از مال و جاه، به مقام عیسی دست می‌یابد. شاعر سپس به چهار طبع (خون، بلغم، صفرا و سودا) اشاره می‌کند که نمایانگر اجزای وجود بشر هستند و تغییر فصل‌ها (بهار و خزان) را به تصویر می‌کشد. او می‌گوید که این عناصر جسمانی نمی‌توانند روح را درک کنند و در عوض، روح به مقام بالاتری از خاک دست می‌یابد. دل انسان که نشان‌دهنده احساسات و تفکرات اوست، در اشاره به زیبایی‌ها و رازهای موجود در عالم، سخن می‌گوید. نهایتاً، شاعر به بیان عشق و اشتیاق روح به وصال می‌پردازد که در آن، بلبل به روایت داستان گلستان و درد دل‌های خود می‌پردازد.