شمارهٔ ۹۷ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیاد لعل تو خون دلم شراب شود
چو باده چشم تو نو شد جگر کباب شود
ز خوندل که دو چشم تو باده می نوشد
فغان و ناله ز خون چون نی و رباب شود
در آن شبی که شراب از لب حبیب خورم
ز عکس ساعد او ساغر آفتاب شود
ز نور طلعت او سوخت هر چه موجود است
بغیر زلف که بر روی او نقاب شود
چو هر چه هست همه اوست ظاهرو باطن
بیا بگو که برای چه در حجاب شود
به بین بآدم خاکی که هست گرد آلود
به بین که آینه ذات او تراب شود
بعالم جبروت است جان کوهی محو
چو دید خانه تن عاقبت خراب شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و زیبایی معشوق اشاره دارد و بیانگر احساسات عمیق شاعر است. شاعر با بیان اینکه یاد معشوق دلی مملو از خون و حسرت به وجود میآورد، احساساتی چون شوق و درد را به تصویر میکشد. او به زیبایی ظاهری معشوق و تأثیر آن بر دیگر موجودات اشاره میکند و میگوید که وجود معشوق اساسیتر از هر چیز دیگری است. همچنین، شاعر به حجاب و دوری معشوق اشاره میکند و به نوعی از او میخواهد که چرا باید در حجاب باشد، در حالی که خود او همه چیز است. در نهایت، شعر به زوال جسم و ماندگاری روح اشاره دارد و نشان دهنده عمق و فلسفههای عشق و وجود است.