شمارهٔ ۱۰۵ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ماه روی تو مرا نور بصر میگردد
حسن آن یار هم افزون ز نظر میگردد
بهوای لب و دندان تو ای جوهر جان
اشکم از دیده دل نور بصر میگردد
تا حدیث لبت ایماه گرفتم بزبان
کام وجانم همه پر شهد و شکر می گردد
دل دیوانه ما ذره صفت بی سروپا
پیش خورشید رخش زیرو زبر میگردد
سالکان ره تحقیق نخوانندش مرد
هر که در بادیه عشق بسر میگردد
تا نهادی تو سر زلف چو چوگان بر دوش
دل چو گو در خم آن ترک پسر میگردد
از لب لعل روان بخش بتان ای کوهی
کام آن یافت که در خون جگر میگردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است که تأثیر زیادی بر شاعر دارد. شاعر میگوید که نور ماه با چهره معشوقش برابر است و زیبایی او هر لحظه بیشتر میشود. او از عشق و اشتیاق خود به معشوق سخن میگوید و اینکه چگونه لب و دندان معشوقش برای او مانند جوهر جان است. شاعر به توصیف دیوانگی دلش در برابر زیبایی معشوق و حالاتی که در اثر عشق به او دچار شده میپردازد. در نهایت، اشاره میکند که در عشق و طلب این معشوق، حتی با وجود سختی و دشواریهای راه، دلش شاد و مملو از شکر و عسل میشود.