شمارهٔ ۱۰۶ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بفضل صانع کون فیکون شدم موجود
وجود یافت بیک امر عابد معبود
بشکر آنکه خدا شد مصور آدم
سری نهاد ملک پیش آدم او بسجود
بطاق ابروی آنماه جلوه ها کردم
که او ز غیب هویت نمود رخ بشهود
کنون ز شهد و شکر می شویم شیرین کام
که غیر حضرت او نیست شاهد و مشهود
ز تاب آتش رویش بسوخت هر دو جهان
تعینات گذشتند از جهان چون دود
بصد زبان همه اقرار نیستی کردند
شنو ز چنگ و رباب و نی ز بربط ورود
بدید کوهی دیوانه صبغة الله را
نه ابیض است و نه اسود نه سرخ و زرد و کبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان وجود انسان و خلق او به اراده خداوند میپردازد. شاعر به شکرگزاری از خداوند اشاره میکند که آدم را به تصویر کشید و به او جانی تازه داد. او از زیباییهای وجود آدم و جذابیتهای او میگوید و تأکید میکند که هیچ شاهدی جز خداوند نیست. شاعر به تأثیرات عشق خداوند بر جهان اشاره کرده و میگوید که وجود مخلوقات به مانند دودی از تعینات گذشتند. در نهایت، اشاره به زیبایی و همگونی رنگها در آفرینش الهی میکند و این تنوع رنگها را نشانهای از وجود خداوند میداند.