شمارهٔ ۱۱۱ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شمع روی تو دلمرا چو بجان میسوزد
آفتاب از دم آتش نفسان می سوزد
بحر از کریه ما در بصدف کرد آورد
لعل از یاد لبت در دل کان می سوزد
کام دل هیچکس از لعل تو هرگز نگرفت
نام آن لب همه را کام و زبان می سوزد
عکس خورشید رخش در دل دریا افتاد
از حرارت جگر آب روان می سوزد
پیش رخسار تو ای شمع سراپرده جان
همچو پروانه بیکدم دو جهان می سوزد
آتش روی تو تنها نه دل گل را سوخت
جان بلبل ز غمت نعره زنان می سوزد
گرچه رخسار تو در سنگ چو آتش جا کرد
تا نگویند که او چون دیگران می سوزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان عشق و درد ناشی از آن میپردازد. او میگوید که شمع عشقش به سوختن ادامه میدهد و دلش مانند آفتاب در حال سوختن است. زیبایی و جذابیت معشوق باعث میشود که همه چیز در اطرافش تحت تأثیر قرار بگیرد؛ حتی دریا، که به زیبایی او حسادت میکند. عشق به لبان معشوق از هر کام و لذتی فراتر است و هیچ کس نمیتواند از آن بهرهمند شود. جلوههای زیبایی او مانند خورشید در دل شاعر میدرخشد و او را به شدت میسوزاند. در نهایت، شاعر به احساسات بلبل اشاره میکند که با غم معشوق میسوزد و نشان میدهد که این عشق و درد تنها مختص خود او نیست.