شمارهٔ ۱۱۵ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
در شام صبح صادق دیدم که سر بر آورد
ماه دو هفته روئی چون مهر خاور آورد
شام سحر ندیدم جز آفتاب رویش
کان ماه روی خود را اندر برابر آورد
در روی ما بخندید دلبر چو صبح صادق
کان خنده لب او صد قند و شکر آورد
آنمه چو روی بنمود شد هر دو کون روشن
هر ذره از جمالش خورشید دیگر آورد
شاه دو عالم آمد در کلبه فقیران
شمع و شراب و شاهد با خویشتن آورد
شاهد جمال او بود می لعل آبدارش
روی چو آتش او شمع معنبر آورد
در داد ساغری می چون آفتاب روشن
در کام من بمستی لعل لبش برآورد
چون شیر و شهد و شکر بودیم هر دو آن شب
اما شب طویلش چون صبح محشر آورد
از پرتو جمالش کان آفتاب جانهاست
کوهی ز سنگ خارا گه لعل و گه زر آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق خود میپردازد. او شب را با طلوع ماه و آفتاب مقایسه میکند و میگوید که معشوقش با لبخندش شادی و شکر به همراه دارد. زیبایی او به اندازهای است که هر ذره از وجودش همچون خورشید میدرخشد. شاعر همچنین به مهمانی که معشوقش برگزار کرده اشاره میکند، جایی که شمع و شراب در کنار زیبایی او به کلبه فقیران آمده است. در نهایت، او زیبایی و جذابیت معشوقش را چنان توصیف میکند که گویی آفتابی جانافزا و کوهی از ثروت و زیبایی است.