نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صبح صادق حجاب صانع شد

زلف بر روی یار مانع شد

شرح زلف و رخش بدانستم

دل درویش کان جامع شد

به مسمی کجا رسد هرگز

هر که از وی باسم قانع شد

در دل آفتاب و ماه نگر

لمعه ای زان جمال لامع شد

هم ز جان بشنود اناالحق را

دل که بگشاد گوش سامع شد

گفت قل یا عبادی آن حضرت

وصل او را دو کون طامع شد

دید کوهی حقیقت دل را

شرع را چون بجان مطامع شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت عشق و حقیقت اشاره دارد. شاعر با توصیف جلوه‌های یار و زلف او، از جذبه و تأثیراتی که بر دل‌ها می‌گذارد، صحبت می‌کند. او می‌گوید که حتی در میان آفتاب و ماه، زیبایی خاصی وجود دارد که دل‌ها را مجذوب می‌کند. در نهایت، به ارتباط روحانی و الهی اشاره شده و این که دل با شنیدن حقایق، به حالتی از درک و وصل می‌رسد. شاعر همچنین به نکاتی از حقیقت و شریعت می‌پردازد و می‌گوید که این موارد بر دل و جان انسان تأثیر می‌گذارد.