نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۱ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

کجا رفتند یارانی که بودند

چنان رفتند پنداری نبودند

چو خورشید و قمر در روز و در شب

جمال خویشتن را می ستودند

ز چشم ما نهان گشتند و رفتند

ندای ارجعی کزحق شنودند

نصیب اندرون کز غیب بودند

در آن حضرت کنون اندر شهودند

به اصل خویشتن گشتند راجع

بباغ وصل جانان در خلودند

همه جسمی نهادند از من و تو

عدم رفتند و در عین وجودند

تو هم کوهی بر افشان نیم جانرا

چو از رخ جعد مشکین را گشودند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی وداع یاران و دوستانی است که به نظر می‌رسد دیگر در دسترس نیستند. شاعر با بیانی شاعرانه و عاطفی از رفتن آنها سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که همچون خورشید و ماه در شب و روز، زیبایی‌های خود را جشن می‌گرفتند. اما اکنون آنها پنهان شده‌اند و به جایی رفته‌اند که دیگر قابل دیدن نیستند. شاعر به نوعی وصف حالتی اسرارآمیز از انتقال آنها به عالم دیگری را مطرح می‌کند، جایی که در نزدیکی حضرت حق قرار دارند و در باغ وصال محبوب خود زندگی می‌کنند. در نهایت شاعر به تأمل در اصل وجود و عدم جسم اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که آنها در حقیقت در آن عالم وجود دارند، حتی اگر از نظر جسمی غایب شده باشند.