شمارهٔ ۱۲۵ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مژه ام شد قلم وچشم دوات ای دلبر
تا نوشتند بلعل تو زکوة ای دلبر
زنده شد جان من سوخته در وقت سحر
هست از لعل لبت آب حیات ای دلبر
بنما وصل که جانم ز غم آمد بر لب
تا بیابیم ز هجر تو نجات ای دلبر
طوطی روح من از شکر لعلت گویا است
تا ز قند لب تو رسته نبات ای دلبر
پیش خورشید رخت ذره صفت می گردم
نیست ما را بغمت صبر و ثبات ای دلبر
هست کوهی ز مقیمان درت میدانی
کند آخر بوفای تو وفات ای دلبر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد. او به مژهاش که مانند قلم است و چشمش که دواتی برای نوشتن زیباییهای معشوق به تصویر کشیده شده، اشاره میکند. شاعر با بیان «زنده شد جان من» از تأثیر عمیق وجود معشوق بر زندگیاش سخن میگوید و خواستار وصالی است که بتواند از غم جدایی رهایی یابد. همچنین به لذتهایی که از لبهای شیرین معشوق میبرد، و اینکه این عشق او را به سطوحی فراتر از تابش خورشید میبرد، اشاره میکند. در نهایت، شاعر به وفاداری معشوق میپردازد و بیان میکند که این وفاداری نهایتاً به مرگ او ختم خواهد شد.