نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۵ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا شدم از آه دل در عشق او آتش نفس

شد روان از دیده من بحر عمان و ارس

هر طرف کردم نظر او بود پیدا و نهان

آفتاب روی لاشرقی ندارد پیش و پس

کل شیئی هالک الا وجهه تفسیر چیست

یعنی جز او نیست باقی در دو عالم هیچکس

وه چه سراست اینکه در شهر دل ما روز و شب

زلف او دزد آمد و چشم سیه کارش عسس

کردم از دزد و عسس فریاد پیش خال او

لعل او خندان شد و گفتا منم فریاد رس

همچو مرغ نیم بسمل پر زدم درخاک و خون

گفت خود را بگذران از هر چه مستی بوالهوس

گفتمش چشمم چو محرم نیست بر روی شما

گرد حلوای لب لعلت چرا پردمگس

گفت خورشیدم من وکونین ذرات منند

کی کنند از ذره ها خورشید روی خود قبس

کوهیا سر بر زد از جان تو ماه روی دوست

همچو گل کو سر برآرد فی المثل از خار و خس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و حیرت خود در برابر معشوق صحبت می‌کند. او با بیان احساسات عمیق خود، از آتش عشق و اشک‌هایش می‌گوید که همچون دریاهای بزرگ در چشمانش جاری است. در هر طرف که نگاه می‌کند، حضور معشوق را حس می‌کند و او را همچون آفتابی که هیچ کجا پیش و پس ندارد، می‌بیند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که جز ذات الهی هیچ چیز در این دو عالم باقی نمی‌ماند. او در خیال خود به دزد و عسس اشاره می‌کند که معشوقش (خال او) در دل و جان او چنین نفوذ کرده که نمی‌تواند بر حقیقت عشقش پنهان بماند. در نهایت، شاعر از خشم و شوقش می‌گوید و به قدرت و زیبایی معشوق در رابطه با خود می‌پردازد که از دگرگونی بحث می‌کند.