نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۱ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جان که شد دیوانه دل تدبیر باید کردنش

در سر زلف بتان زنجیر باید کردنش

هر که خواهد آفتاب روی او بیند صباح

در دل شب همچو مه زنجیر باید کردنش

رویت ایمه آفتاب و زلف شبرنگ زحل

تا به کی باشد که او تاثیر باید کردنش

پیر اگر خواهد که باید کام خود از نوجوان

خدمت آن لب شکر در شیر باید کردنش

هر که قربان شد ز تیر کیش آن ابرو کمان

دیده را آماج گاه تیر باید کردنش

دل که در علم نظر کامل نشد از چشم حبیب

آیتی از روی او تفسیر باید کردنش

کوهی سرگشته از بهر دو چشم آن غزال

گشت در کهسار چون نخجیر باید کردنش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دلدادگی است و شاعر به توصیف حالت‌های مختلف عاشق و عشق می‌پردازد. ابتدا اشاره می‌کند که برای دیوانگی عشق باید تدبیری اندیشیده شود. سپس به زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد و تأکید می‌کند که برای دیدن نور آفتاب (محبت و زیبایی) باید در سحرگاه، در دل شب، زنجیری از محبت به دور او ایجاد کرد. شاعر اشاره می‌کند که هر کس می‌خواهد از عشق واقعی بهره‌مند شود، باید از زیبایی‌های آن نگاره‌ها و زلف‌ها بهره‌برداری کند. او همچنین می‌گوید که اگر پیران بخواهند از لذتی که جوانان دارند، برخوردار شوند، باید به شیرینی لبان معشوق توجه کنند. در نهایت، شاعر به عمق احساس عاشقانه و مشکلاتی که در نتیجه عشق ایجاد می‌شود، اشاره دارد و چهره‌ی معشوق را به عنوان هدف والای عاشق می‌سازد. در کل، این شعر به پیچیدگی‌های عشق و جذابیت‌های معشوق و به نحوه‌ی برخورد عاشق با این زیبایی‌ها می‌پردازد.