شمارهٔ ۱۴۲ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عین یکدیگر بدیدم ابتدا و انتهاش
جان عارف فارغ آمد از لباس و از معاش
و هو معکم گفت از این رو فاش میگویم بدان
درمقام وحدت از خود من نه می بینم جداش
حق الست و ربکم گفت وهمه جانها بلی
زان کشند اهل وفا پیوسته در عالم بلاش
رحمتش عام است از این رو خاص را باشد خطر
انبیاء و اولیاء افتاده اندر ابتلاش
روز رویش روشنی آفتاب وماه شد
سرمه چشم جهان بین همه شد خاکپاش
حاضر است آن یار در دل همچو جان روشن بتن
از چنین حضرت که می بیند تو را غافل مباش
مهوشان خورشید را چون ذره در رقص آورند
کوهیا جان باز پیش دلبر و مردانه باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان تجربیات عرفانی و وحدت وجود میپردازد. او میگوید که در مقام حقیقت، انسانها از هم جدا نیستند و همه در یک حقیقت واحد شریک هستند. همچنین اشاره میکند که درک حقیقت و رحمت خداوند برای همه است، اما اهل معرفت ممکن است دچار آزمایشها و مشکلات شوند. شاعر از حضور معشوق و حقیقت در دل انسانها سخن میگوید و تأکید میکند که نباید غافل شویم. او به تمثیلهایی همچون رقص خورشید و ذرات در پیشگاه معشوق اشاره میکند و به ضرورت شجاعت و تکیه بر عشق در مواجهه با این حقیقت میپردازد.