شمارهٔ ۱۴۴ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دارم از رنگ رخت در دل و در جان آتش
نیست در شعله خورشید از اینسان آتش
هم از آنشمع که روشن شد از هر دو جهان
دید از شاخ شجر موسی عمران آتش
دیدم از نور رخ ماه تو ای سرو بلند
هست در سینه خورشید درخشان آتش
آتش مهر تو تنها نه دل سنگ بسوخت
دارد از رنگ لبت لعل بدخشان آتش
بهوای گل روی تو بدیدم در باغ
بود اندر جگر غنچه خندان آتش
از فروغ رخ خورشید جهان آرایت
کفر زلفین تو زد در دل ایمان آتش
بسکه از نور رخت سوخت درون کوهی
برد از آه دلش شمع شبستان آتش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق عاشقانه و زیباییهای معشوق میپردازد. شاعر از آتش در دل و جانش ناشی از عشق میگوید و تأکید میکند که این آتش از نور و زیبایی معشوق، به ویژه رنگ و چهرهاش، نشأت میگیرد. او همچنین به تصاویری از آتش و روشنایی در اشیاء طبیعی و نمادهای مذهبی اشاره کرده و عشق را به آتش سوزان و فروغ روشن تشبیه میکند. در نهایت، شاعر به تأثیر عمیق زیبایی معشوق بر دل و جان خود میپردازد، به طوری که عنوان میکند حتی یک دل سنگی نیز در برابر این عشق میسوزد.