شمارهٔ ۱۴۷ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دلم در بند زلف تست ای دلبر مرنجانش
بخوان وصل خود بنشان پس ایمه همچو مهمانش
بمهمانی دل ما را نداری جز جگر خواری
چو پروانه از او کردی به شمع چهره بریانش
بیک حالت نه می بینم دل صد پاره را هر دم
چو زلف و خال خودداری کنی جمع پریشانش
چو خورشید از گریبان همه ذرات سر برزد
بغیر از او که می گردد بگرداگرد دامانش
بدزدی زلف او دلرا سحر بگرفت و درهم بست
چو کوهی با صبا شد دوش در صحن گلستانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلبستگی خود به معشوق اشاره میکند و به زیبایی و جذابیت او میپردازد. او بیان میکند که دلش در بند زلف معشوق است و نمیتواند از آن جدا شود. شاعر از احساسات عمیق خود صحبت میکند که چگونه دلش در کنار معشوق شاد و بیقرار است و به تصویر پروانهای میماند که به دور شمع میچرخد. او همچنین به زیباییهای طبیعی اشاره میکند و نشان میدهد که عشقش فقط به یک نفر معطوف است، مثل خورشید که در همه جا میدرخشد. در نهایت، شاعر با توصیف زلف معشوق، احساس تسخیر و دوسوگرایی خود را نسبت به او به تصویر میکشد.