نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۸ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

آن ماه در آمد از درم دوش

از زلف دو حلقه کرده درگوش

گفتا که نمیکنم سلامت

اما چو تو کرده ای فراموش

این گفت و نقاب را برانداخت

از روی چو ماه و زلف مه پوش

بر خاک فتادم و طپیدم

از باده وصل گشته بیهوش

گفتم بنمایمت بعالم

گفتا که مرا به خلق مفروش

آنگاه سرم ز خاک برداشت

لب بر لب من نهاد و خاموش

کوهی چوبشب کشید زلفش

خورشید نمود از مه روش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد. معشوق با موی بلند و زیبا، که دو حلقه در گوش دارد، به شاعر می‌گوید که نمی‌تواند به او سلامتی بدهد، اما وقتی او را فراموش کرده‌ای، این سخن را می‌گوید. معشوق نقابش را برمی‌دارد و زیبایی‌اش را نشان می‌دهد. شاعر از شدت احساساتش به زمین می‌افتد و بی‌هوش می‌شود. او خواهان این است که معشوقه‌اش را به دیگران نشان دهد، ولی معشوق به او می‌گوید که نمی‌خواهد به دیگران فروخته شود. سپس معشوق سرش را بر روی او می‌گذارد و در سکوت به او نزدیک می‌شود، طوری که زلفش همچون کوهی به نظر می‌رسد و نور خورشید از زیبایی‌اش می‌درخشد.