شمارهٔ ۱۵۲ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
از اضافات کرده ایم اسقاط
که نداریم در دو کون قراط
درجهان ساختم بنان جوی
فارغ از سبزه ایم و از جفزاط
جامه روح را بدوخت خدا
نه بمقراض و سوزن خیاط
موی پیشانیم چو حق بگرفت
در پی یار می روم به سباط
در ره وصل سالکان گفتند
هست دوزخ پل و بهشت صراط
همه پیغمبران بر این بودند
نوح ویعقوب و یوسف و اسباط
سوخت بر آتش فنا عارف
چوب مسواک و خرقه امشاط
به بهشتی فروخت یک گندم
هست شیطان ازین جهت خطاط
هر که او رفت در پی شیطان
در خطرها فتد از این خطواط
چون درآید بخانه دل دوست
نیست جانرا بغیر دوست بساط
پدر ماست آدم واحد
از حواز اد این همه اسباط
بسکه بستی خیال خال و خطش
کوهیا بی قلم شدی خطاط
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان مسائلی در مورد جهان، زندگی، و ارتباط انسان با خدا و روح اشاره دارد. شاعر از حالتهای روحانی و معنوی صحبت میکند و تأکید دارد که نعمتهایی که خداوند به انسان داده، از طریق خیاطی خاص و الهی است. او از جستجوی حق و وصال معشوق میگوید و بیان میکند که تلاش برای رسیدن به خداوند باید فراتر از دنیا باشد. همچنین به دوزخ و بهشت و خطراتی که انسان در پی شیطان ممکن است با آن مواجه شود، اشاره میکند. در نهایت، از اصل و نسب انسان و اهمیت توجه به حقیقت و معنویت در برابر انگیزههای دنیوی سخن میراند.