شمارهٔ ۱۵۳ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
جمله توئی و من نیم نیست در این میان غلط
بر رخ تست دیده ام هر دو جهان چو خال و خط
نیست تو را کرانه ی تا که کنار گیرمت
هست بسیط را بگو طرف و کنار یا وسط
در دل ما خدا بود هم بمیان بحر جان
جسم چو زورقی بودجان تو شدبسان شط
باز سفید روح بین در برو بحر میپرد
نفس بود رفیق تو در تر و خشک همچو بط
گوش گشا و دیده ها شرح غمش شنو بیا
تا که بیان کنم بسی پیش شما از این نمط
درتن آفتاب جان پخته شد ایدل حزین
خام ممان که می شوی در نظر خدا سقط
کوهی خسته دل بجان گشت مجرد از جهان
تاکه بدید بی جهت ذات و صفات ما فقط
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان رابطه عمیق انسان با خدا و وجود اشاره دارد. شاعر میگوید که هیچکس نمیتواند از خداوند جدا باشد و وجود انسان و خدا در هم تنیده است. او به تشبیه روح به آب و بدن به قایق میپردازد و تأکید میکند که جان انسان در درون خود آکنده از نور و حیات الهی است. شاعر از گوش دادن و بینش عمیق به غمهای وجودی دعوت میکند و هشدار میدهد که نباید در نظر خداوند دچار خامی و نقصان شویم. در نهایت، او به حالتی از احساس تنهایی و خستگی اشاره میکند که به درک عمیق از ذات و صفات الهی میانجامد.