شمارهٔ ۱۵۵ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سوختم از آتش رخسار مه رویان چو شمع
در میان آتشم با دیده گریان چو شمع
آفرین بر سوز و ساز ما که شبها تا بروز
شمع گریان است و ما را دولت خندان چو شمع
خانه روشن گردد و جانم شود روشن چو ماه
گردرائی از در تاریک درویشان چو شمع
راه وصلت بازیابم در شب زلف سیاه
گر کند بر من شبی روی تو نور افشان چو شمع
کوهیا وقت است کز ماه رخش روشن شوی
چند خواهی سوختن از آتش هجران چو شمع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از سوز و گداز عشق میگوید و خود را به شمعی تشبیه میکند که از آتش عشق میسوزد. او با اشکهایی که میریزد، به تصویر میکشد که چگونه این سوزش در دلش وجود دارد. عشق او شبیه به شمعی است که در شب روشنایی میبخشد و در عین حال نشاندهندهی درد و رنج او از جدایی است. او امیدوار است که روزی بتواند به وصال محبوبش برسد و از تاریکی به روشنی بیفتد. شاعر از تمام این آتش و رنجها به عنوان نشانههای عشق و دیوانگی خود یاد میکند و از محبوبش میخواهد که دیگر باعث سوختنه او نشود.