نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۹ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

صبح چون شعله خورشید برآورد شعاع

گشت روشن که جهان است رخت را اقطاع

زاهد و عابد و صوفی بلبت مست شدند

باده خوردند و نگشتند کسی را مناع

لمن الملک تو گفتی و زخود نشنودی

جز تو گر بود ز ملک تو چنان کرد وداع

کوهیا ناله مکن بر سرهر سنگ چو کبک

کوه را هست ز افغان تو بسیار صداع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، صبح با نور خورشید نمایان می‌شود و دنیا روشن می‌گردد. زاهدان، عابدان و صوفیان غرق در خوشی و مستی می‌شوند و هیچ‌کس نیست که مانع آن‌ها شود. شاعر به یادآوری می‌آورد که خداوند مالکیت را به انسان داده اما آن‌ها این را نادیده گرفته‌اند. همچنین در ادامه، به کوه‌ها اشاره می‌کند که ناله و گریه نکنند، زیرا صدای آن‌ها مشکلات فراوانی را به وجود می‌آورد.