شمارهٔ ۱۶۴ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
دوش بخواب دیده ام حضرت شحنة النجف
گفت بدان تو نفس خود تا برسی بمن عرف
شمع صفت بسوختی شب همه شب برای حق
بهر چه کرده ای بگو عمر شریف خود تلف
هست غذای روح تو ذکر خدا میان جان
چون حیوان چه می دوی درپی خوردن علف
ایمن اگر شود دلت از سگ نفس بدسیر
لطف خدا بگویدت پیش بیا و لاتخف
کوهی خسته دل چو شد خام لباس در طلب
از رخ آفتاب جان چون که رسید بر تو تف
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تجلیات روحانی و رابطه با خداوند اشاره میکند. او از خواب خود با حضرت شحنة النجف سخن میگوید و به یادآوری این نکته میپردازد که انسان باید به نفس خود توجه کند تا به شناخت حقیقی برسد. شاعر به یاد میآورد که ذکر خدا غذای روح انسان است و تأکید میکند که در پی دنیا و خوراک نیست، بلکه باید به معنای حقیقی زندگی توجه کرد. در نهایت، او خاطرنشان میسازد که اگر دل از نفس اماره و خواستههای نفسانی پاک شود، لطف خداوند انسان را در مسیر الهی یاری میکند.