شمارهٔ ۱۷۸ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
روح اگر از چاه تن افتاد بر اوج فلک
رحم کرد ایزد بر او گفتند الله معک
هیچ نقصان نیست یوسف را ز چه دانسته ایم
سالمش آرد برون چون یونس از بطن سمک
هم برنگ خود برآرد صبغت الله عاقبت
شد نمک هر چیز می افتد بدریای نمک
جز وجود حق عدم باشد یقین دانسته ام
در تعین عارفان هرگز نباشد هیچ شک
همچو زر بگداز ز آتش زانکه در بازار عشق
کوهیا صراف دارد در نظر سنگ محک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر اشاره به روح و ماهیت آن دارد. روح وقتی از قید جسم رها میشود، به سمت آسمان میرود و خداوند بر آن رحم میکند. در واقع، روح هیچ نقصان یا کمبودی ندارد و میتواند همچون یوسف به سمت کمال برود. به مانند داستان یونس که از شکم ماهی آزاد شد، روح نیز از قید جسم رها میشود. در نهایت، فقط وجود حق بر حقایق باقیمانده و در عارفان هیچ شکی وجود ندارد. شاعر با استفاده از تشبیهات مختلف، رسیدن به حقیقت و عشق را مانند تحقیق در بازار طلا توصیف میکند.