شمارهٔ ۲۰۱ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کوته نمی شود سخن ما به گفتگو
هرشب دو زلف یار شماریم مو بمو
یک ذره سایه نیست در آفاق دیده ام
جائیکه هست ماه به خورشید روبرو
سودای زلف آن گل سیراب سرو قد
مانند غنچه در دل ما هست تو بتو
تا سر نهد بپای جوانان گلعذار
اشکم رود زدیده بهر باغ جوبجو
از بهر یک شمامه ی زلفین عنبرین
چون باد صبح در بدر افتیم و کوبکو
گفتم گذشتم از طلب وصل دلبرا
آمد ندا که حضرت ما را بجو بجو
بگریستم ز درد که جانم بلب رسید
خندید لعل یار که کوهی بگو بگو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و زیبایی یار میپردازد و حال و احساس شاعر را در مواجهه با معشوقش توصیف میکند. شاعر از زلف و چهره یار سخن میگوید و میگوید که عشق او برایش چقدر عمیق و پرمعناست. او در اشعارش به درد و رنجی که از دوری و جدایی احساس میکند اشاره میکند و به یاد معشوقش دچار حسرت و اندوه میشود. در نهایت، با وجود این درد و جدایی، زیبایی و خنده یار را همچنان ستایش میکند و به عشق و محبت او وفادار میماند.