شمارهٔ ۲۰۳ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دیده ام در دل و جان روی تو را دزدیده
کرده ام طوف سرکوی تو را دزدیده
جگرم خون شد و دزدیده و دل زین حسرت
تا صبا دید شبی موی تو را دزدیده
منم آن دزد که شب تا به سحر می گردم
هر دم از باد صبا بوی تو را دزدیده
میگدازد همه شب روز از این بیم چو شمع
که ز رخ خال چو هندوی تو را دزدیده
به چمن سرو سهی را به سحر گه دیدم
سایه ی قامت دلجوی تو را دزدیده
ماه و خورشید بدزدی برد از روی تو نور
بر فلک نیز ملک خوی تو را دزدیده
گفت کوهی به شب تار به آواز بلند
ذره ی حلقه گیسوی تو را دزدیده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و جذابیت معشوق اشاره میکند و از حالت اوج حسرت و دلتنگی خود سخن میگوید. او به تصویر دزدیده شدن زیبایی و وجود معشوقش میپردازد و بیان میکند که چگونه قلبش پر از درد و اشتیاق است. شبها بیدار میماند و در جستجوی بوی معشوقش است. او همچنین به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر عالم هستی اشاره میکند؛ به طوری که نور ماه و خورشید تحت تاثیر چهره اوست و حتی طبیعیترین عناصر عالم نیز در دزدی زیبایی او شریکند. در نهایت، شاعری با احساساتی عمیق، عشق و دلبستگی خود را به معشوقش ابراز میکند.