شمارهٔ ۲۰۹ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سلطان عشق خیمه چو در لامکان زده
یک جلوه در جهان مکین و مکان زده
یک لمعه از لوامع خورشید روی او
بر ماه و بر ستاره و بر آسمان زده
تا برده باد بوی گل روی او به باغ
بلبل هزار نعره بهر بوستان زده
چون شد یقین که غیر تو کس نیست در جهان
اهل یقین نیند در این ره کمان زده
در جام آفتاب می لعل هر زمان
جانم بیاد لعل لب دلستان زده
وصف لبش چو روز و شب اندر زبان ماست
زانیم چه غم که درد و جهانم زبان زده
از هر دو کون خاطر کوهی چه فارغست
سر با سگان کوی تو بر آستان زده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید. شاعر از جلوههای جذاب و نورانی معشوق صحبت میکند که در جهان پخش شده و تأثیرگذار است. او بیان میکند که بویی از گل معشوق به باغ میرسد و بلبل در پی آن آواز میخواند. شاعر به یقین میرسد که هیچکس جز معشوق در جهان وجود ندارد و این یقین، او را به حالت آرامش رسانده است. همچنین، شاعر به لذت و زیبایی لب معشوق اشاره میکند و غم و درد روزگار را در مقایسه با عشق او بیاهمیت میداند. در پایان، شاعر از آزادی خاطر خود در عشق صحبت میکند و به شوق و عشق به کرانهی معشوق اشاره میکند.