شمارهٔ ۲۱۰ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلم از درد تو فریاد برآورد که آه
شده از حال دلم جمله ی ذرات گواه
تا سگ کوی تو بر دیده ما پای نهد
خاک گشتیم و فتادیم از این رو در راه
گفتم ای جان جهان جز تو ندارم در دل
گفت مائیم چوجان در دلت الله الله
تا ز خورشید رخش دیده ما روشن شد
روی او بود بهر ذره چو کردیم نگاه
بر در غیر خدا کوهی دیوانه نرفت
دارد از حضرت سلطان جهان شی الله
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و عشق به محبوب سخن میگوید. دل او به خاطر عشق معشوقش فریاد میزند و تمام ذرات وجودش گواهی بر این حال هستند. او به بامحبوبی میگوید که هیچکس جز او در دلش نیست، و محبوب پاسخ میدهد که عشق ما همیشگی است. شاعر همچنین به زیبایی معشوق و نور خورشید که از چهره او میتابد، اشاره میکند و نشان میدهد که در مقابل غیر خدا هیچکس برایش اهمیت ندارد و عشق او به محبوبش همانند یک دیوانه است. در کل، این شعر به عمق عشق و وابستگی به معشوق میپردازد.