شمارهٔ ۲۱۵ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آفتاب لایزال است او و عالم همچو ماه
هست او شاه حقیقت کوهیا شام گواه
هر دو عالم سایه زلفین عنبر سای او
روی آن خورشید باشد آفتاب ملک و جاه
آه از این خورشید کز جان می کند روشن طلوع
باشد او را در دل هر ذره از هر جوی راه
هر که از ریب المنون آمد بجان از خاص و عام
در خلا و در ملا جز لطف او نبود پناه
جز رخ زلفش چو کوهی نقش او درجای نیست
هر که او را هست حرفی از سفید و از سیاه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف آفتاب و نور آن میپردازد که نماد حقیقت و روشنایی است. آفتاب، که نشانهای از ذات الهی و بینهایت است، در مقایسه با عالم به مثابه ماه دیده میشود. شاعر از زیباییهای آفتاب و تأثیر آن بر جهان سخن میگوید و بیان میکند که همه موجودات در زیر سایه وجود او قرار دارند. او تأکید میکند که تنها لطف و رحمت آفتاب میتواند پناهی برای انسانها باشد و هیچ چیز دیگری به اندازه زیبایی و حقیقت او اهمیت ندارد. در نهایت، شاعر اشاره میکند که هرکس بخواهد حقیقت را دریابد، باید به وجود او توجه کند.