شمارهٔ ۲۱۸ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش از صومعه در میکده رفتم سحری
تا بیابم ز خرابات نشان و خبری
بر در دیر مغان مغبچگان را دیدم
آن یکی بود چو خورشید و دگر چون قمری
از سر صدق و صفا دست در آغوشم کرد
سینه بر سینه من زد ز صفا سیم بری
بوسه ها بر لب من داد و قدح پیش آورد
گفت ما را به جز این نیست بعالم هنری
نوش کردم قدحی چند از آن جام طهور
دیدم از پرتو دیدار بجان در اثری
کشف شد سرازل تا به ابد در یکدم
بر من از عالم اسرار گشادند دری
گوش جانرا بگرفت و قدحی دیگر داد
گفت بشناس مرا از خود و از هر بشری
گفت کوهی که منم جمع به اسماء و صفات
هر چه بینی به جهان خشک و تری خیر و شری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دیدار خود با مغبچگان در میکده و تجربهای معنوی صحبت میکند. او از صومعه خارج شده و به جستجوی نشانهای از حقیقت و عشق میرود. در میکده با دو مغبچه روبرو میشود که یکی مانند خورشید و دیگری چون قمری است. آنها با صداقت و صفا به او نزدیک میشوند و او را در آغوش میکشند. شاعر در این لحظه با نوشیدن شراب، به نگرشی عمیق و بصیرت دست مییابد و اسرار جهان برایش گشوده میشود. او به شناختی تازه از خود و هستی میرسد و به این نتیجه میرسد که تمامی هستی تنها تجلیات نامها و صفات الهی است.