شمارهٔ ۲۱۹ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نعره زن مرغ سحر گفت بباد سحری
رو که از حسن گل و درد دلم بیخبری
همه فریاد و فغان تو برای دل تست
عاشقی بر دل خود در گل اگر می نگری
بلبلش گفت بلی در دل خویشم عاشق
زانکه در جان و دلم نیست بجز گل دگری
از میان غنچه سیراب لب خود بگشود
گفت ای باد صبا چند کنی پرده دری
که توئی بلبل باغ و گل سیراب چمن
گر کنی در دل خویش از ره معنی نظری
کوهی سوخته فریاد برآورد که آه
جز لب خشک نداریم بخون چشم تری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، مرغ سحر ناله و فریاد میزند و از بادی که از عطر گل و درد دل عاشق بیخبر است، سخن میگوید. بلبل در دل خود عاشق است و میگوید که جز گل دیگری در جانش نیست. او از باد صبا میخواهد که پرده دری کند و به حقیقت عشق و دلسوزی نگاه کند. در این میان، کوهی سوخته نیز از خشکی و غم سخن میگوید و به یاد چشمهای پر از اشک اشاره میکند. در کل، شعر بیانگر غم و درد عاشقی و نیاز به درک عمیقتر از عشق و زیباییهاست.