نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۰ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

ز حد نه فلک تا گاه و ماهی

دهد بر هست واجب گواهی

نظر در ظاهر و باطن چو کردیم

ظهور اوست در سر الهی

توئی آن شه که گلخن تا برادوش

صباحش آفتاب صبحگاهی

جمال خویش را بنموده گفتی

به بین ما را دگر از ما چه خواهی

چو کوهی یافت جان از وصل رویش

بدید آن ماه را پاک از مناهی

جسم وجان را از دو عالم سوختی

تا مرا علم نظر آموختی

خانه دل غیر الا در نظر

دیدم از جاروب لا می روفتی

بیش شمع روی او پروانه وار

آفتاب چرخ را می سوختی

تا می صافی شود خون دلم

همچو انگور از لگد میکوفتی

دید کوهی کز نسیم روی خود

لاله را چون شمع می افروختی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وصف جمال و وجود الهی می‌پردازد. او از عظمت و زیبایی خداوند سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که هر دو جهان (ظاهر و باطن) در وجود او متجلی است. شاعر با ذکر این‌که عشق به خداوند مانند شمعی است که پروانه را می‌سوزاند، نشان می‌دهد که عشق الهی قدرتی سوزان و شگرف دارد. او همچنین به طبیعت اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که زیبایی و پاکی در وجود خداوند نهفته است و این وجود تأثیر عمیقی بر روح و جان انسان دارد. شاعر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که تنها در نظر الهی، دل پاک و خالص پیدا می‌شود.