شمارهٔ ۲۲۵ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زلف را تا بر مه رو در نقاب انداختی
مردم چشم مرا در صد حجاب انداختی
غوطه خوردم در سرشک خویش تا بینم تو را
چون ز خورشید رخت تابی در آب انداختی
سوختی دلهای مشتاقان در آتش ساقیا
پیش مستان حقیقت زین کتاب انداختی
روز دیگر از دهانت بوسه ی کردم سؤال
گفت نادرویش واری در جواب انداختی
سوختی در آب و آتش باز انسان در چمن
ناله در جان نی و چنگ و رباب انداختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند. او با توصیف زلف معشوق که چهرهاش را پوشانده، از دوری و جدایی احساس غم و اندوه میکند. شاعر تلاش میکند تا با اشکهای خود معشوق را ببیند و در این راه در آتش عشق میسوزد. همچنین از نارسایی و ناتوانی خود در درک حقیقت عشق میگوید و در نهایت به سوختن دلهای مشتاقان اشاره میکند که در جستجوی آن معشوق هستند. شاعر در انتها به گفتگویی اشاره دارد که با معشوق داشته و نشان میدهد که عشق و حقیقت او را در آتش شوق و تمنای خود سوزانده است.