نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۰ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

روی چو آفتاب و مه داری

زلف و خال چو شب سیه داری

می بری صد هزار دل هر دم

چه شود گر یکی نگهداری

چون تو سلطان کشور حسنی

همه آفاق را سپه داری

در زنخدان خویش ای دلبر

یوسف روح را بچه داری

وحده لا شریک له گفتی

جمله ذرات را کوه داری

پیش عشقت که کبریای دل است

کوهی خسته را چو که داری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و توصیف‌هایی از چهره و ویژگی‌های او را به تصویر می‌کشد. شاعر به زیبایی چهره معشوق که مانند آفتاب و ماه می‌درخشد، و زلف و خال او که به شب تیره شباهت دارد، اشاره می‌کند. او از قدرت و جذابیت معشوق سخن می‌گوید که توانایی جلب دل‌ها را دارد و به او پیشنهاد می‌کند که یکی از این دل‌ها را هم نگه‌دارد. شاعر معشوق را به عنوان سلطان زیبایی‌های جهان معرفی می‌کند و به عظمت عشق و محبوبیت او از نظر روح و احساسات اشاره می‌کند. در نهایت، او به موقعیت معشوق در عالم عشق و وجود اشاره می‌کند و زیبایی او را غیرقابل مقایسه با چیزهای دیگر دانسته است.