نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۹ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نمود صبح سعادت ز غیب دیداری

طلوع کرد چو خورشید روی دلداری

بهر چه دیده جان دید روی دلبر را

ندیده ایم جز او هیچ یار و اغیاری

بدیر و صومعه دیدم بچشم او او را

گهیش زاهد و عابد گهیش خماری

مدام پیشه او عاشقی و معشوقی است

بحسن خود متعلق بخود گرفتاری

چو آفتاب رخ او نداشت مشرق و غرب

ز جان جمله ذرات سر زد انواری

درون سینه کوهی است منزل آن شاه

چنانکه احمد مرسل ز غیر در غاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف جمال و معشوق می‌پردازد و از ظهور صبح سعادت سخن می‌گوید که همچون خورشید چهره معشوق درخشان است. شاعر بیان می‌کند که در چشم جان فقط معشوق را می‌بیند و هیچ یار و دوستی غیر از او نمی‌شناسد. او همچنین به دیدن زاهدان و عابدان اشاره می‌کند که به دوران خماری و عشق نیز می‌پردازند. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که در دل انسان‌ها جایگاهی برای این معشوق وجود دارد که همچون غاری برای پیامبری بزرگ است.