شمارهٔ ۲۴ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خوانده ام از عنده ام الکتاب
آیه طوبی لهم حسن المآب
باز گشتم بسوی آن حضرت
چون شنودم ز حق الیه متاب
لمن الملک گفت حسن و رخش
کرد از خود سئوال و داد جواب
ماه و خورشید خاک آن کوبند
شد بر آن در اقل ما فی الباب
به کلام فصیح حضرت حق
میکند با حبیب خویش خطاب
تا به بخشد مرا وصال ابد
کرم و لطف اوست بی پایاب
مطلب گفت غیر ما از ما
چه عطا به ز دیدن وهاب
عشق در جان ما جمال نمود
چون بدرگاه دل شدم بواب
همچو خورشید صبحگاهی بود
آن مه بدر کرد رفع حجاب
شاهد غیب گوش دل ما لید
گفت بی ماجری شدی درخواب
چون رسیدی به آفتاب قدیم
برگذر کوهیا ز آب تراب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و عشق به خداوند میپردازد. شاعر از مبدأ خود و کتاب مقدس الهی سخن میگوید و به آیهای اشاره میکند که به خوشیهای آخرت اشاره دارد. او پس از شنیدن حقیقت، به سوی پروردگار بازمیگردد و از وجود خود سؤالی مطرح میکند. شاعر به زیباییهای آفرینش مانند ماه و خورشید اشاره میکند و به کلام الهی و عشق حقیقی اشاره میکند که در دل او نقش بسته است. در نهایت، شاعر به جستجوی وصال ابدی با خداوند میپردازد و به عشق و دید حق در وجودش اشاره میکند.