شمارهٔ ۲۵ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دیده دل بر گشادم همچو ماه و آفتاب
تا بدیدم روز و شب درجان وصال آفتاب
پرتوی بخشید جان را آفتاب روی دوست
تا بچشم او بدیدیمش نه بیداری نه خواب
ز آتش و باد سبکرو برگذشتم تا بعرش
در نور دیدم بیکره منزل آب و تراب
عرش اعظم را بروی آب دیدم نور محض
عرش در آب دو چشم ماست مانند حباب
باز دیدم جان اشیا را که هر شب تا بروز
همچو شمعی سوختی در بزم این عالیجناب
در نمی یابد کسی او را بجز او آه آه
کی رسد در حضرت سیمرغ سالک را ذباب
واحد القهار میگوید خدا از روی لطف
غیر او باقی نباشد هیچکس از شیخ و شاب
کوهیا دیدی که در بحر بسیط لایزال
هست عقل و علم و هوش جمله جانها سراب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر تجربیات عمیق عارفانه و مشاهدهی اتحاد با حقیقت الهی است. شاعر از گشایش دل خود به نور و روشنایی سخن میگوید، و از دیدن جمال محبوب خود، که به او حالتی از بیداری و خواب را به همراه آورده است، یاد میکند. او در سفر خود به عرش، نور ناب را بر روی آب مشاهده میکند و میبیند که همه چیز در سوز و گداز عشق به محبوبش میسوزد. در نهایت، شاعر اشاره میکند که تنها خداوند باقی است و دیگران در این محبت و حقیقت، تنها سرابهایی از علم و عقل هستند.