نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

زلف بر دوش و به شب چون مه تابان می‌رفت

اشکم از دیده چو استاره به عمان می‌رفت

همه ذرات جهان روشن و نورانی شد

گرچه خورشید نظرباز درخشان می‌رفت

آن حقیقت که دگر نیست جزا و موجودی

دیدمش زود که در صورت انسان می‌رفت

مردم چشم همه او است چو انسان العین

عین اعیان شده در دیده اعیان می‌رفت

مگر از هستی خود هیچ ندارد باقی

واجب الذات چو جان در دل امکان می‌رفت

مست و آشفته و جام می صافی بر کف

ساقی جان ز کرم جانب مستان می‌رفت

کوهی سوخته‌دل ذره‌صفت زیر و زبر

پیش خورشید رخش بی‌سر و سامان می‌رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف زیبایی از یک شب عاشقانه است که شاعر زنی را می‌بیند که با زلف‌های خود در حال حرکت است و اشک‌هایش مانند ستاره‌ها به زمین می‌ریزد. او می‌گوید که در آن لحظه، همه چیز روشن و نورانی شده، حتی با وجود اینکه خورشید نیز در آسمان درخشان است. شاعر به حقیقتی فراتر از وجود مادی اشاره می‌کند که در قالب انسان تجلی یافته است. او همچنین به چشم‌های انسان که همه به یک حقیقت اشاره دارند، اشاره می‌کند و می‌گوید که این حقیقت تنها در ذاتی وجود دارد که از هستی‌اش هیچ باقی نمی‌ماند. در نهایت، او تصویر یک ساقی و مستان را ترسیم می‌کند که در حال نوشیدن و مستی هستند و کمالی در وجودشان حس می‌شود، در حالی که دل‌هایشان همچون کوهی سوخته است.