نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بر رخ میان قطره دریا وجود ما است

فرقی مکن که قطره ز دریا کجا جدا است

هستی یکی است هر چه جز او نیستی بود

زانرو که اعتبار تعین همه بپا است

آن مه لقا چو مردم چشم است دیده را

مانند آفتاب که او عین ذره ها است

ذات و صفات نقطه واحد بود بدان

وان نقطه هم ز سرعت خود دایره نماست

عرش خدا دل است از آن منقلب بود

آنجا بدانکه رمز علی العرش استوا است

ز انرو که انفکار سران جمال را

جسمت که ظلمت آمد و جان تو در صفا است

چون باطل است ظاهر کوهی ز روی صدق

از هر چه دید اول و آخر همه خدا است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان وجود و وحدت هستی می‌پردازد. شاعر می‌گوید که ما تنها قطره‌هایی از دریا هستی هستیم و جدایی ما از دریا فقط ظاهری است. همه چیز جز خداوند، عدم و نیستی است. وجود و صفات الهی یکسان هستند و این وجود در شکل‌های مختلف و تغییرات ظاهر می‌شود. دل انسان مانند عرش خداست و با توجه به زیبایی‌های الهی، به حقیقت نزدیک می‌شود. در نهایت، همه چیز به خداوند ختم می‌شود و هر آنچه که می‌بینیم، در حقیقت نشانه‌ای از وجود اوست.