شمارهٔ ۴۷ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفت
نور خورشید رخش هر دو جهان یکسر گرفت
آتش تر را در آب خشک ساقی چون بریخت
شعله زد آتش در آب و جمله خشک و تر گرفت
جز کباب آتشین نقلی نخوردم در شراب
روح من قوت از لب جانبخش آندلبر گرفت
دید در آئینه روی خویش و آمد در سخن
طوطی روحم که از لعل لبش شکرگرفت
تا ابد مست می وصلش بماند بی خمار
در ازل جامی که جام از ساقی کوثر گرفت
روز گم شد در دل شب تا سحر گه بی حجاب
هندوی زلفش بشب خورشید را در برگرفت
مست بیرون آمد از صحن چمن بگشاد لب
زلف و روی کفر و دین و مؤمن و کافر گرفت
ذره ذره آفتاب آمد ز حیرت مه نقاب
هر شبی کو برقع از خورشید درخشان برگرفت
خواستم پنهان کنم مهر رخش را در جگر
آفتابی بود لاشرقی که بام و در گرفت
گفته کوهی چو بلبل خواند بر سرو سهی
نرگس از مستی آن در بزم گل ساغر گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف زیبایی و جذابیت معشوق خود میپردازد. او زلفهای مشکی معشوق را که نور خورشید را در خود محصور کرده، توصیف میکند. با اشاره به تصاویری از آب و آتش، نشان میدهد که عشق میتواند حتی در بیمعنایی تبدیل به شعلهور و پرشور شود. شاعر در مییابد که از معشوق قانعکنندهاش نوشیده، جانش قوت گرفته و به عشق او بیپایان مست است. شب دلانگیز و دایمی را توصیف میکند و بیان میکند که زیباییها و زن و مرد در عشق مرزهای خود را کنار میزنند. در نهایت، حرارت عشق و جذابیت معشوقش به گونهای است که او حتی نمیتواند احساس عشقش را پنهان کند.