شمارهٔ ۵۰ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جان را ز عکس خال تو بر دل چو داغها است
در دیده هم ز روی تو بینم چراغها است
چشمت به غمزه گشت مرا بارها ولی
دل زنده شد که خنده لعل تو جان فزا است
از عرش تا به فرش فروغ رخت گرفت
روشن شد اینکه پرتو خورشید از کجاست
در اصبعین او است دل منقلب بدان
شکر خدا که منزل دلدار جان ما است
بگذشته ایم از بد و از نیک فارغیم
چون هر چه غیر هستی او هست او فنا است
در شام زلف او همه سرگشته مانده ایم
ما را به وصل شمع رخت یار رهنما است
کوهی دو بوسه جستی و دلدار دم نزد
میبوس پای یار که خاموشی از رضا است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و تاثیرگذاری چهره معشوق اشاره دارد. شاعر احساسات عمیق خود را نسبت به معشوقش بیان میکند و میگوید که عشق او مانند داغی بر دلش نشسته است. زیبایی چشمان معشوق باعث زنده شدن دل او میشود و او را به وجد میآورد. شاعر از روشنایی خاصی که معشوقش به زندگیاش میآورد سخن میگوید و به این ترتیب عشق را به مثابه نوری آسمانی تشبیه میکند. وی همچنین به حالاتی مانند خلسه و سرگشتگی در عشق اشاره میکند و نهایتاً به سکوت و آرامش ناشی از راضی بودن به عشق میپردازد. به عبارت دیگر، این شعر به عمق عشق و وابستگی شاعر به معشوقش پرداخته و زیبایی و جذابیت او را ستایش میکند.