شمارهٔ ۵۳ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمست
قدح باده چو لعل لب خونخوار بدست
از دل سوخته پیشش چو کباب آوردیم
کام او سوخت لبش گفت کبابی گرم است
گفتم ای جان جهان سوختم از هجر تو من
گفت بی ما منشین با توام از روز الست
تاحدیث از لب آن ساقی جان بشنیدم
روح من مست شد و شیشه دلدار شکست
دید ساقی که شکستم قدح از شوق لبش
گفت دیوانه شدی عاشق و معشوق پرست
قصد کردم که بگیرم شکن طره او
هم بزنجیر سر زلف مرا در هم بست
دید کوهی که بزنجیر وفا در بند است
در خم جعد سیه رفت بخلوت بنشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف لحظاتی میپردازد که در آن معشوقی زیبا و دلانگیز با لبانی چون لعل دیده میشود. او از درد هجران و شور عشق صحبت میکند و از سوختن دل خود میگوید. در این حال، بین عشق و دیوانگی تضاد و ارتباط برقرار میشود. شاعر احساس میکند که از شوق معشوقش در حال مستی و جنون است. او با اشاره به زنانی که زلفهای خود را به زنجیر بستهاند، به احساسات خود اشاره میکند و نشان میدهد که این عشق او را به مرز جنون میکشاند.