شمارهٔ ۵۱ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان است
مردم چشم خوشت پیر سیه پوشان است
درخرابات مغان رفتم و دیدم خندان
لعل سیراب لبش ساقی میخواران است
قبله هر دو جهان روی چو خورشید شماست
طاق ابروی تو محراب دل رندان است
چشم جان از رخ او روشن و نورانی شد
زانکه محراب خداوند دل انسان است
یار از دیده ی من در رخ خود مینگرد
او است کز دیده ما در دل خود حیران است
نحن اقرب که بیان کرد مقام قرب است
در دلم یار شکر لب بحقیقت جان است
از دوئی چون بگذشتی بحقیقت جانست
کفر و ایمان و بد و نیک همه انسان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و زیبایی میپردازد و به توصیف محبوبی میپردازد که ویژگیهایش باعث جذابیتش شده است. محبوب با زلفهای شبرنگ و چشمان زیبا تصور میشود که به روح درویشان متصل است. شاعر در خرابات مغان به یاد یار به تماشای لعل لب آن محبوب مینشیند و زیباییاش را ستایش میکند. محبوب همچون خورشید است که به دل رندان نور میبخشد. در این شعر، ارتباط عمیق عشق با معرفت و روحانیت نیز مورد اشاره قرار میگیرد، به گونهای که عشق واقعی از دوگانگیها فراتر میرود و انسان را به حقیقت و جانش نزدیک میکند. در نهایت، عقاید و اخلاقیات به عنوان ابزاری برای تجربه عشق و حقیقت انسانیت مطرح میشوند.