شمارهٔ ۵۴ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
دست عشق آمد گریبانم گرفت
دست دیگر رشته جانم گرفت
کش کشانم برد تا درگاه خویش
در دلم بنشست و ایمانم گرفت
آفتاب روی لاشرقی او
شرق و غرب و طاق و ایوانم گرفت
اول و آخر ندیدم غیر او
ظاهر و باطن چو یکسانم گرفت
نیم شب از آفت ریب المنون
در خم زلف پریشانم گرفت
از طفیل من دو عالم آفرید
نوع دیگر خواند وانسانم گرفت
دانه خال رخ خود را نمود
وز بهشت عدن آسانم گرفت
گشتم از ایمن چو تو در کار چرخ
در پناه خود چو سلطانم گرفت
باز کوهی چشم مست آن غزال
همچو آهو در بیابانم گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشقی عمیق و همهجانبه پرداخته است. شاعر از دست عشق میگوید که او را به درگاه خود میکشد و در دلش نشسته و ایمانش را گرفته است. عشق، برای شاعر همچون خورشید روشن است و او در تمام ابعاد زندگیاش تأثیرگذار است. شاعر همچنین اشاره میکند که از عشق، دو عالم و نوعی جدید از انسانیت خلق شده است. زیبایی عشق در چشمان معشوق و تاثیر آن بر زندگی شاعر به تصویر کشیده شده است. وی در نهایت، عشق را به سان حفاظت و پناه احساس میکند که او را در برابر سختیهای زندگی نگه میدارد.