شمارهٔ ۵۸ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
یار دانست که این عاشق دیرینه اوست
در برویم بگشاد و برخویشم بنشاند
با گدا پادشه هر دو جهان روی بر اوست
ساغر می ز لب لعل مرا گفت بگیر
نه از آن باده که در خم و صراحی و سبوست
عکس رخساره او در قدحی میدیدم
روشنم شد که می لعل و بت شاهد اوست
ما که قشریم در این باغ تویی لب لباب
پوست از مغز برون آمده و مغز از پوست
ذات اسماء و صفات تو به تحقیق یکی است
چه درخت است که پر سیب و انارست و کدوست
کوهیا شعر تو اسرا ازل کرد بیان
تا نگویند حریفان که چرا بیهدهگوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به عشق و محبت اشاره دارد. شاعر در ابتدا از دلدار و دوست خود صحبت میکند و بیان میکند که دل او در عشق به آن محبوب است. او از حالت فیض و محبت گفته و به نزدیکی و صمیمیت بین خود و محبوبش اشاره میکند، حتی به طوری که خود را برابر گدا و پادشاهی میبیند که هر دو دنیا برای او معنا دارد. شاعر در ادامه به توصیف میپردازد و یادآور میشود که نوشیدن شراب عشق از لب محبوبش، تنها از آن روح و زیبایی خالص اوست. در نهایت، او به موضوع یکسانی ذات و صفات خداوند اشاره کرده و بیان میکند که هیچ زیبایی و کمالی جز در محبت و عشق نمیتواند یافت شود. در کل، شعر نشاندهندهای از عشق عمیق و واماندگی عاشق نسبت به محبوب است.