شمارهٔ ۶۲ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عکس لعل لبت ای دوست چو در جان من است
اشکم از دیده خونبار عقیق یمن است
دل من کرد قبا جامه جانرا صد چاک
روح بر قامت دلجوی لب پیرهن است
یار با ما است شب و روز نمیداند غیر
خلوت ما نشناسد که در انجمن است
هر کجا هست بدلدار قرینم از جان
دل ما در طلب دوست اویس قرن است
خواجه در باز دل و دین همه در باز و ببین
که حجاب است تو را راه در این چاه تن است
چاره کار من بی سرو پا میدانم
ز آتش مهر رخت سوختن و ساختن است
همچو بلبل به چمن ناله کند با کی نیست
روی چون نسترن و زلف برو یار من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت به عشق و دلتنگی خود اشاره کرده و عشق محبوب را به عنوان جانی برای خود مطرح میکند. او با اشاره به چشمان خونبار و دل شکستهاش، احساسات عمیق خود را بیان میکند. شاعر همچنین به حضور دائمی یار در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که او در هر حالتی با دلدار خود همراه است. در نهایت، شاعر از آتش عشق میگوید که او را میسوزاند و تنهاییاش را نشان میدهد، در حالی که همچنان در عشق و زیبایی یارش غرق است.