شمارهٔ ۵۹ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جانم از صبح ازل چون دیده بر دیدار داشت
تا ابد هم دل تمنای رخ دلدار داشت
یار باری دان دل و جان ابد را تا ازل
پادشاه لامکان چون از مکانها عار داشت
تا که هست از کفر و ایمان چشم کافر کیش او
بر میان پیر مغان از زلف او زنار داشت
تا که معنی هو فی شان بدانستم که چیست
لحظه لحظه جعد او با زلف او در کار داشت
از سقیهم ربهم در داد ساقی دمبدم
نقل می را در دهان عارفان اسرار داشت
چونکه کرد اسرار خود او را انا الحق گفت خویش
پس چرا منصور از این گفتگو بردار داشت
ساعد و دستش ببد مستی جهانی را بکشت
ساغر پرخون خود را بر لب خونخوار داشت
با وجود آنکه عالم مست جام حیرت است
جمله ی جانها لب ساقی بمی هشیار داشت
ذره چون آفتاب آن ماه روی خود نمود
دیدمش روی چو خورشیدش بصد انوار داشت
بر ندارد دیده از دیدار دلبر صبح و شام
هر که چونکوهی ز حضرت دولت بیدار داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری حماسی و عارفانه است که به بیان عشق و ارادت به معشوق و حقیقت وجود میپردازد. شاعر از دیرباز تا ابد، دلش به عشق معشوق و دیدار او گره خورده است. او به توصیف صفات معشوق میپردازد و نشان میدهد که معشوق نه تنها در دنیا بلکه فراتر از آن، به عنوان پادشاه لامکان شناخته میشود. شاعر همچنین دربارهٔ رازهایی که در عالم هستی وجود دارد و اینکه چگونه عشق میتواند انسان را به مرزهای عمیقتری از معرفت برساند، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به تلاطم روحی و عشق بیپایانش اشاره میکند و بیان میکند که هر که به حقیقت و عشق بیدار باشد، همیشه در جستجوی معشوق خواهد بود.