شمارهٔ ۶۱ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست
خود ذات ساز چیست که او را ظهیر نیست
ازلامکان ز غیب هویت نمود رو
آن حضرتی که غیروی اندر ضمیر نیست
کی نور مستطیل کشیدی بشرق و غرب
چون آفتاب روشن اگر مستنیر نیست
کی می وزید باد صبا صبح مشکبار
گر بوی زلف یار بمشک و عبیر نیست
دانسته ایم اسم صفاتش که عین ما است
لیکن ز کنه ذات کبیر و صغیر نیست
طفل ره است نزد جوانان پاکباز
پیری که ساده دل ز ازل همچو پیر نیست
تا نقش عقل و علم نشوئی ز لوح دل
کوهی تو را ز باده صافی گزیر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف یک شخصیت بسیار خاص و دلربا میپردازد که در دو جهان نظیر ندارد و وجودش از جنس خاصی است. شاعر میگوید این شخصیت از عالم غیب به وضوح آمده و هیچکس نمیتواند مانند او باشد. او مانند آفتاب میدرخشد و حتی بادی که میوزد، بدون عطر و بوی دلانگیز نیست. شاعر به تأمل در صفات و ذات این شخص میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که شناخت ما از صفات او به ذاتش نزدیک نمیشود. همچنین بیان میکند که جوانان پاکباز او را به عنوان یک طفل میبینند و کسی که سادهدل است نمیتواند سالها را درک کند. در نهایت، اشاره میشود که برای درک عمیقتری از عقل و علم، باید از دنیای مادی بگذری.