شمارهٔ ۶۷ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
درد جان داریم درمان الغیاث
داد خواهانیم سلطان الغیاث
از تطاول های زلف سرکشت
صبح وصل و شام هجران الغیاث
راند ما را همچو سگ از در بدر
پیش شاه از جور سلطان الغیاث
همچو مور لنگ از جور سپاه
گفت دل پیش سلیمان الغیاث
دوش میگفتی که دادت میدهم
تا نگردی زو پشیمان الغیاث
دل ز حلم نفس شوم بدخصال
گفت نزد جان جانان الغیاث
ذره ها چون سوخت اندر آفتاب
ماه گفت ای مهر تابان الغیاث
پیش زلف و رویت اندر روز و شب
گفت دایم کفر و ایمان الغیاث
آدمی بار امانت بر گرفت
با خدازان گفت انسان الغیاث
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و فریاد طلب کمک از خداوند است. شاعر از ظلمهایی که بر او رفته شکایت میکند و به درگاه الهی به عنوان "سلطان الغیاث" (پناهگاه و کمککننده) متوسل میشود. او به شدت از غم هجران و جدایی رنج میبرد و از خداوند میخواهد تا او را از این وضعیت نجات دهد. در این شعر، به تضاد بین عشق و کفر، و همچنین بار امانت انسان اشاره میشود. شاعر با بیانی عاطفی و دردناک نارضایتی و ناامیدی خود را بیان میکند و در عین حال امید به رحمت الهی دارد.